تبليغاتX
Tangible

گاهی خسته میشم,از همه چی,از نوشتن,بیدار شدن,خوابیدن,خواندن.....
گاهی از اینجا هم خسته میشم,میگم آخرش که چی؟ چه فایده؟
گاهی می خوام اصلا بی خیال همه چی بشم و فقط بخونم,نه بنویسم,نه کامنت بدم و نه کامنت بخونم.
گاهی هم جدی میگیرم این نوشته هارو,اون کامنت هارو و همه ی این دوستای مجازی رو,تصمیم میگیرم که ادامش بدم و تا آخرش(؟) برم و جا نزنم,مثل چندین بار پیش خسته نشم,نمونم.

به حرف اون فکر میکنم که بهم میگفت همه چیز رو وسطش رها میکنی,هیچی رو به آخر و سرانجام نمی رسونی,فقط شروع کافی نیست,ادامش مهمه.....

 الان از اون گاهی هاست که می خوام بی خیال همه چی بشم,هیچی به ذهنم نمی رسه تا بنویسم,هیچ آدمی,وسیله ای,موضوعی,عکسی,فیلمی,....برام جالب نیست,حتی برای نوشتن این 4 خط که اعلام کنم دارم میمیرم از بی موضوعی!هم 3 ساعت موندم,تو انتخاب جملات و کلمات.

 این جور مواقع چه میکنید شما؟

به جوابتون احتیاج دارم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:43  توسط علی زهره وند  | 

پنجره ی اتاقم رو به طرز باور نکردنی و فجیعی دوست دارم!
یک پنجره ی قدی که کوچه رو میشه کاملا زیر نظر گرفت,به همراه سوپر دریانی سر کوچه و باغچه ی خشکیده ی زمستانی.

همین چند روز پیش بود که طبق عادت همیشگی سرم را چسبانده بودم به شیشه ی سردو گزنده اش تا به بیرون که برف میامد نگاه کنم,البته برفی که به خاطر دانه های ریز و بی رمقش شبیه بارانی بیش نبود,ولی ما آدم های برف ندیده (به طور کل سرما ندیده) اگر بشود به باران هم برف میگوییم.
ناگهان شخصی رو دیدم که شباهت غیر قابل انکاری به معلم عربی سال دوم دبیرستان ما داشت.....همان معلمی که در درس دادن بدترین بود و از این نظر رقیبی نداشت,همانی که همه تشنه ی خونش بودند و همان که از همان اول از ما جز ناسازگاری ندید,همانی که باعث شد بذر نفرت از عربی با سرعت باور نکردنی در ما رشد کنه و عربی رو به یک نقطه ضعف ترسناک تبدیل کرد.

در همان حالت بهت و حیرت چند ثانیه ای ماندم که درب خانه باز شد و ایشون به داخل آمدن,من که در این لحظه واقعا حال خوبی نداشتم نزدیک بود از تعجب غش کنم همینطور از پنجره به ایشون زل زده بودم تا از دیده من ناپدید شد و وارد ساختمان شد,

به هرحال بعد از پرس و جو و تعقیب ایشون برای فهمیدن اینکه به کجا میروند(!) فهمیدم که برای تدریس درس عربی به پسر همسایه ی بالایی اومدن اینجا و بی خبر از اینکه منم قبلا شاگرد بودم نزد ایشون و پسر بی چاره ی طبقه ی سوم که دلم بد جوری برایش سوخت,نمی دانست که چه هیولای ترسناکی را به خانه اش دعوت کرده,نمی دانست که این فرد گند میزند به هرچی عربی و مخلفات عربی است,نمی دانست که.....

بعد از چند روز از پسر همسایه ی بالایی پرسیدم که این آقا برای تدریس به تو آمده بود؟چه طور بود؟خوب درس میداد؟
پسر بیچاره ی از همه جا بی خبر کلی از معلم عربی من تعریف کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 9:56  توسط علی زهره وند  | 

با سرمای اتاق از خواب پرید و دیگر هم خوابش نبرد,بخاری خیلی وقت می شد که خراب بود و روشن نمی ماند به ساعت نگاه کرد,دم دمای صبح بود,روسری اش را سر کرد به طرف پنجره رفت.برف هنوز در حال باریدن بود و سپیدی قشنگی همه جارا فرا گرفته بود. به طرف بخاری رفت تا روشنش کند که مبادا شوهرش از خواب بیدار شود,مبادا سردش شود و از خواب بپرد,مبادا سرما بخورد.

روشن نمی شد,چندین بار سعی کرد,موقع روشن کردن بخاری سر و صدای زیادی ایجاد میشد ,شوهرش را بیدار کرد,دیگر خودش را نمی بخشید...
مرد فریادی به سرش زد و گفت:
((چه کار کنم از دست تو؟چرا نمی ذاری 2 دقیقه بخوابم؟ اَه......لعنتی.))
بغض گلویش را گرفت,چیزی نگفت,بلند شد و رفت تا آبی به سر و صورتش بزند.
صبحانه ای برای شوهرش درست کرد و مرد طلب کارانه شروع به خوردن کرد.

در فکری برای شام بود,آخر امشب شب عید بود و همه ی بچه ها و نوه هایش میامدند اینجا,از یادآوری این موضوع لبخندی برلبش نشست,
باید می رفت خرید,
برف آمده بود و سر می خورد ,
ولی باید می رفت خرید,
زمین می خورد,
ولی باید می رفت خرید.
به این فکر افتاد که به پسرش زنگ بزند,که پسرش برایش خرید کند,گوشی چند بار زنگ خورد و پسر برداشت,
مادر:"سلام عزیزم,خوبی پسرم؟"
پسر:"سلام مادر جان,مرسی. کارم داشتی؟"
مادر:"عزیزم می خواستم بگم که می تونی یک سری خرید برام بکنی؟
پسر:"مادر من تو که می دونی من کار دارم,وقت سر خاروندن هم ندارم,...."
مادر:"می دونم عزیزم ولی برف اومده من..."
پسر:"بعدا زنگ میزنم بهت مامان الان کار دارم.خداحافظ"
مادر خداحافظی اش را پشت تلفن قطع شده کرد.

به طرف لباس هایش رفت,روسری اش را عوض کرد و یک روسری قرمز رنگ بر موهای سفیدش انداخت, پالتویی به تن کرد و رفت,شوهرش حتی نگاهی هم به اش نکرد,با خودش فکر کرد که حتما از قضیه ی صبح هنوز عصبانی است,سر فرصت مناسبی از دلش در می آورد.


صدای قدم های مادرش را شنید,قدم های آرام و همیشگی اش,در را باز کرد و دید که دارد می رود جایی.
دختر:"سلام مادره من,خوبی؟کجا میری؟"
مادر:"سلام دخترم,مرسی. دارم میرم یه سری خرت و پرت بخرم برای امشب"
دختر:"آهان,مامان جوون,2 تا نون هم برای ما میخری؟ آخه هوا سرده حوصله ندارم..."
مادر:"حتما عزیزم,2 تا نون هم برای تو میخرم."

دختر در را بست,به ساعت نگاه کرد,ساعت 2 بود,یک لحظه به این فکر کرد که ای کاش مادرش رابا ماشین میبرد خرید,ولی بعد پشیمان شد و خواب را ترجیح داد.و رفت به طرف اتاق,از پنجره به بیرون نگاه کرد,برف زیادی بر زمین نشسته بود,هوا خیلی سرد بود و.....
به طرف تخت رفت تا دوباره در گرمای لذتبخش اتاق بخوابد.


بعد از کلی ترافیک و مشغله و سر و کله زدن با مردم,بالاخره نزدیک خانه بود,یاد مادرش افتاد که صبح تلفن کرده بود,به این فکر کرد که بد صحبت کرده بود ......حتما از دلش در می آورد,آخر امشب قرار بود بروند خانه پدرش. پدال گاز را با شدت بیشتری فشرد,نزدیک یک گل فروشی پارک کرد تا یک دسته گل برای همسرش و یکی هم برای مادرش بخرد.

به طرف خانه راه افتاد نزدیک مرکز خرید محله که رسید سرعتش را کمی کم تر کرد تا شاید مادرش را ببیند,هرچه نگاه کرد پیرزنی را ندید,آخر سر ظهر بود و خیابان ها خلوت,پدال را دوباره فشرد و سرعتش را زیاد کرد,صدای موتور ماشین در آمده بود....
ناگهان دید که زنی پشت به ماشین او دارد پیاده می رود,زن اصلا حواسش به خیابان نبود,پدال ترمز را فشرد.....دیر شده بود.

پیاده شد,به طرف زن دوید ولی نزدیکش نرفت,صورتش روی زمین بود و چهره اش را نمی توانست ببیند,کنار زن یک سبد افتاده بود,که مقداری سبزی,خوار و بار و 2 تا نان داخلش بود.
اطرافش را نگاه کرد,هیچ کس نبود,نباید آینده اش را خراب میکرد,به فکر دخترش افتاد....
ناله های زن بلند شده بود.....
دنده عقب گرفت راهش را گرفت و رفت.


غروب بود که به خانه ی مادر رفتند,پسر و دختر,همسرانشان و بچه شان که با پدریزگ بازی میکرد.....مادر هنوز نیامده بود...همه نگرانش بودند و مضطرب.
ناگهان تلفن زنگ خورد,پسر به طرفش دوید و برداشت....
پزشکی قانونی....
از پسر درخواست شد که به آنجا برود.....
پسر بدون آنکه حالت چهره اش عوض شود , به طرف پارکینگ رفت, به خواهرش گفت که میرود شرکت,یک کار مهم پیش آمده.


کارشناس پزشکی قانونی اینطور توضیح داد که مادر در اثر تصادف ,مجروح شده و چون به بیمارستان رسانده نشده از سرما جان باخته.....
فردی که به مادرش زده هم گریخته.


در راه برگشت مدام به این فکر می کرد که چه طور به خواهر و پدرش بگوید, آن فرد عوضی که بوده که فرار کرده,نکند....نه امکان نداشت.
ناله های زن در گوشش پیچیده بود.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 14:20  توسط علی زهره وند  | 

نمی دانم به چه زبانی بگویم,"مرا نصیحت نکنید!"

مدتی است که گفتن این جمله یکی از دغدغه های مهم ذهنی ام شده و رهایم هم نمی کند.این که هرجا یک فرد بزرگتر و یا تحصیلکرده تر و یا حتی بهتر از من,باشد بساط نصیحت های دلسوزانه هم براه است و من هم مثل همه ی کسانی که همین حالا دارند نصیحت می شنوند و آرزوها و موقعیت های از دست رفته ای دارند شنونده ام,شنونده ای که گاهی بعضی حرف ها داغانش میکند و در حدی به فکر فرو میرود که حتی راه رفتنش هم یاری کسی را می طلبد.

کوچک و بزرگ,زن و مرد,موفق و یا ناموفق هم نمی شناسد و حالی اش نمی شود,هرجا که دونفر برتری خاصی نسبت به سن,تحصیل,موفقیت,حساب پر پول تر و....نسبت به هم داشته باشند شروع میشود.

حتی شخصی نسبتا موفق (البته موفقیت از دید هرکس متفاوت است),در مقابل نصیحت و صحبت های یک فرد ناموفق تر حرفی برای گفتن ندارد,واقعا هم نمی شود کاریش کرد, من فکر میکنم که نصیحت های دیگران اکثرا همان ناکامی های شخصی در زندگی اند و یا برعکس,نقطه ی برتری که نسبت به دیگران دارند را در قالب نصیحت بزرگ تر نشان می دهند تا برتریشان را ثابت کنند.

البته نصیحت داریم تا نصیحت,یکدسته از نصیحت ها واقعا بی ارزش اند و فقط هستند که باشند,فقط گفته می شوند که دل شخصی که کلمات را به زبان می آورد خنک شود و یا به خاطر حسرتی که برای فرصتی از دست رفته می خورد لااقل دیگران را سرزنش کند. این دسته از نصیحت ها واقعا اعصاب خورد کنند و خب مسلما تاثیری عکس دارند.
دسته ی دوم نصیحت های واقعا مفییدی اند که ممکن است حتی مسیر زندگی و آرزوها را تغییر دهند و شنونده را به نقطه ای خلاف آرزوهایش ببرند,و موفقیت یا کامیابی را نصیب شخص شنونده کنند.
ولی من حتی این دست از نصیحت هارا هم زیاد دوست ندارم,دوست دارم راهم را اشتباه برم,دوست دارم با سر به اعماق تاریکی سقوط کنم,دوست دارم اگر هم در راهی شکست خوردم بهانه ای نداشته باشم و شکستم را بر گردن دیگری نیندازم تا نگویم که تقصیر آن حرف فلانی بود, دوست دارم زندگی ام مال خودم باشد,نمی خواهم موفقیتی که دیگران از سر دلسوزی برای من می خواهند را با کسی شریک شوم و مدیون دیگری باشم ,دوست ندارم به نصیحت کسی گوش دهم تا ده سال دیگر حسرت آرزوهای از دست رفته ام را بخورم و لعنتی نثار نصیحت کننده,
دوست دارم خودم باشم.

ولی خب در این روزگار که نصیحت خوب و مفید واقعا خیلی کم پیدا می شود,پیدا کردن و شنیدن نصیحت های شخصی که از سر دلسوزی نصیحت کند و نصیحت هایش هم مفید و ارزشمند باشند لذتی دارد و حتی من هم لذت می برم وقتی کسی مرا از خوابی بسی خوش(!) بیدارم کند,
من باز هم با کلمه ی نصیحت مشکل دارم....چه طور است "نظر" نامیده شود؟ و یا "مشورت"؟ نظر پدر یا مادر در مورد انتخاب رشته,نظر دوستان در مورد چه میدانم لباس و از این قبیل.

حال بیایید موقعیتی را تصور کنید که شخصی مثل من در یک کلاس چند نفره نشسته است و روزش خوب نبوده,در انتظار هرچه زود تر به پایان رساندن آن, ناگهان استاد نصیحت کردنش برای شاگردان موفقیت ندیده و گول خورده اش(!!) گل میکند و ول کن هم نیست,آنقدر میگوید,آنقدر میگوید و آنقدر می گوید که من چیزی جز "آه" تحویلش نمی دهم,حال و روز دیگران هم که پیداست,همه حال و روز خوشی ندارند, استاد در این فکر است که حرفهایش کارسازبوده و همه را از خواب غفلت بیدار کرده و اثرات خوبی روی شاگردانش گذاشته است حرفش را با این کلمه به پایان میرساند:
"در آخر من نخواستم شما رو نصیحت کنم,من خودم هم از نصیحت بی زارم."

و من برای نصیحت ها دسته ی سومی هم قائلم,و آن هم دسته ای نیست جز کسانی که نصیحت میکنند و در آخر حرف ها و نظرات زیبایشان جمله ای می آورند که مرا عذاب میدهد.....
"من نمی خواهم شما را نصیحت کنم,من خودم هم از نصیحت بی زارم."

وای اگر بدانید که می خواستم خفه اش کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 21:57  توسط علی زهره وند  | 

چند وقتی بود که تصمیم داشتم تفکرات و نظرات ذهنیمو یک جایی مکتوب کنم تا هم قدرت خودم در نویسندگی بالا بره و هم از نظرات دیگران بهره مند شم.
قبلنا این کار رو توی یک سر رسید انجام میدادم و از قضا کلی هم نوشته دارم که خب مسلماپراکنده اند و بعضا بدون تاریخ و موضوع و......

چندی پیش داشتم به این فکر میکردم که اگر همینطور پیش بره و من هم فکری به حال این نوشته ها و تفکرات ذهنی نکنم همشون از بین میرن و منم دیگه نمی توانم از این بن بست خارج بشم,همونی که گاهی توش میوفتی و اگر حواست نباشد دیگر نمی توانی ازش خارج بشی.

همچنین دیگر دوست نداشتم که نوشته هایم بی سر و ته و بدون شروع و پایان باشد و خواستم جایی مکتوبشون کنم تا جای کار بیشتری رو داشته باشه,جایی که سر یک برنامه ی نسبتا مشخصی به روز بشه تا مثل قبل که دست خودم باشه,بین هر نوشته گاهی وقفه ای 1 ساله و گاهی بیشتر پیش نیاد تا در طی اون یک سال غصه ی اینو بخورم که ای وای...من برای این کار ساخته نشدم ,تا کلا بذارمش کنار,تا یاد حرف طوفان خان پدر امیر در کتاب "بادبادک باز"(نوشته ی "خالد حسینی") بیفتم که در جواب پسرش که نویسندگی رو بسیار دوست می داشت,نویسندگی رو شغل مردانه و آبرومندانه ای نمی دانست,و راضی به این کار نبود.


و از طرف دیگری احساسی که نوشتن وحتی تصمیم برای نوشتن یک متن هر چند کوتاه به انسان میده باعث میشه دیدگاه آدما نسبت به زندگی,محیطی که در آن زندگی میکنند,اطرافیانشان و حتی خودشون عوض بشه.
وقتی شروع به نوشتن کنی همه چی رو به چشم یه سوژه و مطلب خوب برای نوشتن میبینی که می خوای دربارش بنویسی,احساسی که من خیلی وقت بود ازش بی بهره بودم و احساسی که خیلی دوسش دارم.و نخواستم که در بین کتابها و مشغله های هر چند کم پنهان بشم و برای خودم بهانه تراشی کنم که درس و کار و زندگی هست,وقتی برای نوشتن نیست,نوشتن رو به یک وقت دیگر موکول میکنم,
احساسی که دوستش دارم.

البته همه ی اون چیزی رو که در اینجا میخونین دست نوشته های شخصی هستند که با توجه به اتفاقات و موقعیت های زندگی,برخورد های دیگران و دیده های شخصی خودم نوشته میشه,و ممکنه سطحش هم خیلی پایین و ابتدایی باشه,ولی بسیار خوشحال میشم اگر منو در این راه همراهی کنین و از نظراتتون بهره مند شوم.


ممنون.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:38  توسط علی زهره وند  |